متن نامه تنسر و تحلیلی بر اصالت آن
متن نامه
«از گشنسپشاه و شاهزادهء طبرستان و پدشخوارگر وگيلان و ديلمان و رويان و دماوند نامهئي پيشِ تنسر هيربدانهيربد رسيد. خواند و درود ميفرستد و سرتعظيم فرود ميآورَد. هر درست و نادرست كه درنامه بود مطالعه رفت و شادمان شد؛ اگرچه برخي كاملا درست و برخي ديگر قابل انتقاد بود. اميد است كه آنچه درست است رهنمون گردد و آنچه نادرست است به صحت نزديك شود. … … درنبشته فرمودهئي، من كه تنسرم پيش پدر تو ارجِ بسيار داشتم و او در مصالح امور ازنظرِ من پيروي ميكرد. او از اين جهان رخت بربست و از من نزديكتر به او و به فرزندان او هيچكس نگذاشت. جاويدان باد روان او و باقي باد ذكر او.
از تعظيم و احترام و اجلال واكرام درحق من بيش ازآنچه شايستهام ابراز داشتهئي، و جان خويش را بر پيروي ازرأي ومشورت من و ديگر ناصحان امين بركف گرفتهئي. اگر پدر تو در اين روزگار و در ميان اين امور زنده بود، به آنچه تو برآن تعلل نمودهئي او به تدبير و پيشي درمييافت، و به آنچه تو ازاقدام به آن خودداري ورزيدهئي اقدام ميكرد.
اما چون به اينجا رسيد كه ازمن رأي خواسته و مرا با مشورتخواهي خويش مفتخر ساختهاي، بدان كه خلايق را حالِ من معلوم است و ازعقلا و جهلا و اوساط و اوباش پوشيده نيست، كه پنجاه سال است تا نفس اَمارهء خويش را به رياضت واداشتهام و از لذتِ نكاح و مباشرت و اكتساب اموال و معاشرت امتناع نموده، و نه در دل ميل به اينها كردهام و نه خواهان آنكه هرگز اراده به انجام اينها نمايم؛ و چون محبوسي و مسجوني در دنيا ميباشم تا خلايق عدلِ من بدانند و به آنچه براي صلاحِ معاش و فلاحِ معاد و پرهيز ازفساد ازمن طلبند و ايشان را هدايت كنم گمان نبرند كه دنياطلبم و تظاهر به دينداري و عدالت ميكنم، و تَوَهم افتد كه مكر و فريبي دركار من است. چندين مدت كه از متاع دنيا عزلت گرفتم و با مكروه آرام داشتم براي آن بود كه اگر كسي را به سوي نيكي و خوشبختي رهنمون شوم اجابت كند و نصيحت را به معصيت رد نكند. همچنانكه پدر سعيد تو بعد از نودسال عمر و پادشاهي طبرستان سخنم را به سمع قبول ميشنيد و هيچگاه فكر نميكرد كه سخن باطلي به او گفته باشم.
غرض من از اين كه تورا نمودم ازطريقت و سيرت خويش، به رأي و ساختهء من نيست. مرا چه زهرهء آن باشد كه دليري كنم و دردين چيزي حلال را از زن و شراب و لهو برخود حرام كنم؛ كه هركه حلال را حرام دارد همچنان است كه حرام را حلال داشته باشد. وليكن اين سنت و سيرت را ازمرداني يافتهام كه ائمهء دين بودند و اصحاب رأي وكشف و يقين، كه آموختگانِ مكتبهاي فرزانگان و حكماي پيشينه و بازماندگان عهد داراي بزرگ بودند. آنان فسادها وكارهاي نابخردانهء سفها و سفله را به چشم ديده و بهگوش شنيده، و روگرداني و بيمبالاتي و بيالتفاتي جاهلان درحق حكما مشاهده كرده و متوجه بودند كه در ميانِ عوام تمييز حقيقت ازميان برخاسته و سيرت انساني رها گشته و طبيعت حيواني غالب گرديده است. لذا از ننگ آنكه همراز و همآواز مردم بيفرهنگ شوند دل درسنگ شكستند و از روباهبازي گريخته و در انزوا آرام يافته و ترك دنيا و رفض شهوتهاي بدفرجام او كرده و مجاهدهء نفس و صبر و بردباري و قبول تلخيهاي ناكامي پيش گرفته و هلاك نفس را براي سلامت روح اختيار نمودند.
معلومِ شاه و شاهزادهء جهان باشد كه حكما آن پادشاهي را جهاندار خوانند كه براي صلاح روزگار آينده پيش از امور زمان خويش كوشد، تا نيكنام دنيا وآخرت شود. … … هر پادشاه كه براي خوشآمدِ امروزِ خويش قانون جهانداري را فروگذارد و گويد اثر فساد اين كار صدسال ديگر ظاهر خواهد شد و من امروز كامِ خويش برآورَم كه من بدان عهد نرسم، هرآينه ببايد دانست كه زبان خلايقِ آن عهد اگر همه نبيرهء او باشند بر انتقاد ازاو درازتر ازآن باشد كه به روزگار او، و طول مدت ذكر پس ازاو باقيتر باشد.
اين معني براي آن نبشتم از كار خويش، تا بداني كه هركه با من مشورت كند همچنان است كه با من نيكوئي كرده باشد؛ و چون نصيحت من دراو اثر پديد آرَد من ازآن شادمان شوم كه مرا دردنيا شادي همين است. و هيچكس از شاهان روي زمين و اهل قدرت و تمكين با من نه احسان توانند كرد و نه شادي ديگر براين توانند افزود. و عجب مدار از حرص و رغبت من به صلاح دنيا براي استقامت قواعد احكام دين. چه دين و سلطنت هردو به يك شكم زادند دوسيده؛ هرگز از يكديگر جدا نشوند؛ و صلاح و فساد و صحت و سُقمِ هردو يك مزاج دارد. و مرا به عقل و رأي و فكرت خويش لذت بيش از آن است كه متمول را به مال و پدر را به فرزندان. و لذت من ازنتايج رأي خويش درهدايت مردم بيش ازلذت شراب و غنا و لهو و لعب است. چه مرا انواعِ سُرور است: اول آنكه ميبينم اقدامات من در اين دنيا ثمر ميدهد و پس از فسادها صلاح پديد آمده و بعد از باطلها حق ظاهر گرديده است. دوم آنكه ارواح گذشتگان نيكوكار از رأي و علم و عمل من شادمان ميشوند؛ همچنانم كه آوازهاي آفرينِ ايشان را ميشنوم و شادي و طلاقت روي ايشان را ميبينم. سوم آنكه ميدانم بس نزديك روح من با ارواح ايشان ملاقات خواهد كرد؛ چون به همديگر رسيم ازآنچه كردهايم حكايتها كنيم و شاديها يابيم.
آن شاهزاده بداند كه رأي من دربارهء عامهء خلايق جز نيكي و احترام نيست. بويژه رأي من براي تو آن است كه بر اسبي نشيني و تاج و سر برگرفته به درگاه شهنشاه آئي و تاج آنرا داني كه او برسر تو نهد، و سلطنت آنرا شناسي كه او به تو سپارد، كه شنيدهئي او با هركه تاج و سلطنت ازاو گرفت چه كرد. و يكي ازآنها كاووس شاه بود شاه كرمان، كه ازدرِ اطاعت درآمده به خدمت او رسيد و به شرفِ پايبوسي نائل شد و تاج و تخت تسليم كرد. شاهنشاه مؤبدان را گفت نظر ما آن نيست كه در سرزمينِ پدرانِ خويش نام شاهي برهيچ آفريده نهيم؛ ولي چونكه كاووس پناه به ما كرد رأيي نو درما پديد آمد. بسبب توجهي كه به او داريم ميخواهيم هيچ چيزي ازسلطنت او كم نگردد. اقبال و بخت با تاج و تختِ او ملحق كنيم. نيز هركه به اطاعت پيش ما آيد، تا برجادهء اطاعت و استقامت باشد نام شاهي از او نيفكنيم. و هيچ آفريده را كه از اهل بيت ما نباشد شاه نميبايد خواند جز آن عده را كه اصحاب ثغورند، يعني الان و ناحيت مغرب و خوارزم و كابل. و پادشاهي به ميراث ندهيم چنانكه ديگر مراتب داديم. و پادشاهزادگان جمله به درگاه به نوبت ملازم باشند و ايشان را مقام نسزد، كه اگر مقام جويند به مُنازَعت و جدال و قيل و قال افتند و حِشمتِ ايشان بروَد و به چشمها حقير گردند. شما در اين چه ميگوئيد؟ اگر اين رأي پسنديده است تنفيذ فرمائيد و اگر نه صلاح است بازنمائيد.
چون افتتاح و اختتام اين به صلاح و نجاح مقرون بود، نفاذ يافت و كاووس را به سلطنت بازگردانيد. اينقدر بدان نمودم زيرا آن شاهزاده فرموده است كه آنچه صلاح است فورا بيان كنم. بايد كه تو در اتخاذ تصميمت شتاب كني و به زودي به خدمت رسي تا كار بدانجا نرسد كه تورا طلب كنند و سرشكسته يابند و دنبالگانِ تو ذليل شوند و به غضبِ شاهنشاه دچار گردند، و آنچه امروز به تو اميد دارم فردا نتوانم داشت، و آنگاه بجاي آنكه محترمانه از در اطاعت درآمده باشي تورا به اكراه و اجبار به اطاعت آورَند.
ديگر پرسشهائي كه از احكام شاهنشاه كردي وگفتي بعضي ناپسند نيست و برخي ديگر را بطور غيرمستقيم ناپسند دانستهاي، جواب گوئيم. آنچه نبشتي كه شاهنشاه حقِ پيشينيان طلبد، و ترك سنت نشايد گفتن، و اگر به دنيا راست باشد به دين درست تباشد؛ بدان كه سنت دوتا است، سنت اولين و سنت آخرين. سنتِ اولين عدل است. ولي طريقِ عدل را چنان مخدوش گردانيدهاند كه اگر در اين عهد يكي را عادل خواني خودشيفته گردد و برمردم سخت گيرد. و سنتِ آخرين جور است. مردم به گونهئي با ستم خو گرفتهاند كه زيانِ ستم را نشناسند، و به مزاياي عدل و فضيلتِ آن و بازگشت از ظلم به عدل راه نبرند؛ به گونهئي كه اگر آخرينان عدلي برقرار ميكنند ميگويند لايق اين روزگار نيست. به اين سبب ذكر وآثار عدل نمانده است. و اگر شاهنشاه چيزي ازظلم پيشينگان ناقص ميكند كه صلاح اين عهد و زمان نيست ميگويند اين رسمِ قديم وقاعدهء پيشينه است. بايد اذعان داشت كه بر تبديل آثار ظلم ميبايد كوشيد، چه ظلم اولين باشد وچه ظلم آخرين. اعتبار بر اين است كه ظلم در عهدي كه كردند و كنند نامحمود است؛ اگر اولين باشد و اگر آخرين. و اين شاهنشاه برانجام اين امور مسلط است، و دين با او يار، و برتغيير و سركوب اسباب جور توانا است، كه ما او را به اوصاف حميده برتر از پيشينيان ميبينيم، و سنت او بهترين سنتها است. و اگر تورا نظر بركار دين است و استنكار داري ازآنكه دردين وجهي نمييابند تا براساس آن عمل كنند؛ ميداني كه اسكندر كتاب دين ما- دوازده هزار پوست گاو- بسوخت به استخر. چند نَسكي از آن در دلها مانده بود و آن نيز جمله داستان و اسطوره؛ و شرايع و احكام ندانستند، تا آن داستانها و اساطير نيز ازفساد مردم روزگار و ازبين رفتنِ سلطنت، و حرصِ بسياري از مردمان بر بدعت و توجيه كارهاي ناروا و تلاش نام وآوازه، از ياد خلايق چنان شد و از حقيقتِ آن چيزي باقي نماند. پس چاره نيست كه رأي شايسته و درست بر احياي دين باشد. و هيچ پادشاه را وصف نشنيدي و نديدي جز شاهنشاه را كه براي اين كار به پا خاست. و با ازميان رفتنِ دين، علم انساب و اخبار و سِيَر نيز ضايع گرديد و از اذهان مردم برفت؛ و ازكارهاي عامه و سِيَرِ ملوك وآنچه به عهد پدران شما انجام گرفته هيچ برخاطر نمانده است؛ اكنون بعضي بر دفترها مينويسند و بعضي برسنگها و ديوارها، تا براي آيندگان بماند. خاصه دين كه تا انقضاي دنيا آنرا پايان نيست اگر نوشته نگردد چگونه نگاه توان داشت؟. و دين را تا رأي بيان نكند قوام نباشد. و شكي نيست كه در روزگار اول نيز با كمال معرفت انسان به علم دين و ثباتِ يقين، مردم را بسبب حوادثي كه درميانشان واقع شد به پادشاهي صاحبرأي نياز بود.»
سندیت و اصالت نامه تا چه حد است؟
علت انتخاب تاریخ طبرستان ابن اسفندیار برای اساس نقد نامه تنسر این است که ابن اسفندیار نخستین کسی است که ترجمه عربی این نامه رابه فارسی برگردانده وبطور مفصل درکتاب خود تاریخ طبرستان ذکر کرده،هر چند از بهاء الدین محمدبن حسن بن اسفندیارکاتب ،تاریخ نگار ایرانی سده ی ششم واوایل سده ی هفتم ه .ق آگاهیهای زیادی دردست نیست .
وی درمقدمه اثربرجسته اش، تاریخ طبرستان، به سرگذشت خود اشاره هایی دارد.وی بخشی از دوران زندگی خودرا دردربارپادشاهان آل باوندبه سربردودرآنجا ازحمایت حسام الدوله اردشیربن حسن باوندی(567-602)برخورداربوده،پیش ازسال606 ه.ق به بغداد سفرکردودر606ه.ق ازآنجا به قصد عراق عجم خارج شداما چون درهمان اوقات خبر کشته شدن نصیرالدوله رستم بن اردشیر بن حسن فرزندحامی خودرا شنید به سوی ری آمد. طبرستان موطن ابن اسفندیار از آن پس به خواست بزرگان آنجا تحت سلطه سلطان محمد خوارزمشاه در آمدواو خبر این حوادث را درآغاز کتاب خود نوشته است.
دوران توقف وی در ری حداقل دوماه طول به طول انجامید.دراین شهربود که کتابخانه مدرسه رستم بن علی بن شهریا کتابی راکه ابوالحسن محمدبن یزدادی درتاریخ گاوبارگان طبرستان به عربی نوشته بود به دست آورد وبرآن شدکه کتاب را به عنوان اساس کار خودبه فارسی برگرداند پس از ترجمه کتاب هنوز آنرا نزد شاه نبرده بود که به دعوت پدربه وطن خود مازندران واحتمالاً آمل بازگشت وپس از توقف کوتاهی راه خوارزم را در پیش گرفت .پنج سال از توقف اودرخوارزم گذشته بود که روزی در بازارکتاب فروشان آن شهرترجمه عربی ابن مقفع از نامه تنسر رابه دست آوردواین متن را به فارسی ترجمه کرد وآن رادر مدخل تاریخ طبرستان خود قرار دادوبدین سان این اثر گرانبها ی ادبیات پهلوی را از گزند روزگار حفظ کرد .اوبه طور یقین تا سال 613 ه.ق در قید حیات بوده وتا این زمان مشغول نگارش کتاب خود بوده است .
بعد از این تاریخ از احوال وی اطلاع درستی در دست نیست ،آیا همچنان در خوارزم بسرمی بردتادرسال 617ه.ق که سال غارت خوارزم بدست مغولان است کشته می شود؟ یا اینکه درگیر ودار حملات مغولان خود را از مهلکه بدر برده وبه مازندران رسیده باشد؟
*اثرابن اسفندیار قدیمی ترین کتاب در تارخ طبرستان است که ازجمله کتب معتبر تواریخ محلی ایران است .این کتاب درچهار قسم است ؛ذبیح الله صفا در تاریخ ادبیات خود می گوید:قسم اول این کتاب درتاریخ طبرستاتن ازقدیم وبنیاد عمارت شهرها وخصایص وعجایب طبرستان وذکرملوک واکابر وزهاد وکتاب واطبا واهل نجوم وحکما وشعرای آن سامان است.
دراولین باب از این قسم ترجمه نامه تنسر آمده است.بخشهای نخستین این کتاب حاوی مطالب افسانه ای است. ولی در مورد طبرستان پیش از اسلام اطلاعات تاریخی وجغرافیایی آن ارزشمنداست،بویژه آگاهیهای بسیاری در مورد افراد مشهورمحلی وشاعرانی که به زبان طبری شعرسروده اند درآن دیده می شود.
** ذبیح الله صفا در تاریخ ادبیات خود در مورد شیوه نگارش کتاب اینگونه می نویسد:اگر از مقدمه کتاب که منشیانه ومقرون به شواهد واشعار وامثال واطناب فراوان است بگذریم،باقی کتاب راباید ازجمله منشآت ساده اوایل قرن هفتم ه.ق دانست که درنهایت ایجاز وسلامت انشاء تحریر یافته واز نمونه های دلپذی انای پارسی است .
***درجلدسوم دایره المعارف بزرگ اسلامی نیز درمورد نگارش این کتاب ذکر شده که انشای آن بسیار فصیح است ولی مولف دراستعمال لغات عربی افراط ورزیده است.
همانطور که اشاره شد ابن اسفندیار ترجمه عربی نامه تنسر را به فارسی برگردانده ودر کتاب خود آورده است.این ترجمه را ابن مقفع از پهلوی کرده ،اصل پهلوی وترجمه آن تا مدتی پابه پای یکدیگر می رفته و مولفین چندی آن را یا به عربی یا به فارسی دیده اند واز آن استفاده کرده ونام برده اند .تاحدی که ما اطلاع داریم امروزه نه ترجمه عربی این رساله در دست است نه اصل پهلوی آن.
ابو محمد عبدالله معروف به ابن مقفع (106-142 ه.ق )تازمانی که اسلام نیاورده بود به «روزبه »نامور بود وپس از پذیرفتن اسلام نام عبدالله و کنیه ابومحمد برگزید.ظاهراً وی در جور(گور) که همان فیروز آباد فارس باشد متولد شده است .وی به هنگام قدرت گیری عباسیان دربصره به خدمت علی بن عبدالله عموی خلیفه منصور درآمدوبسیار مورد توجه عیسی بن علی بود وظاهراً درهمین زمان بود که اسلام آورد وبخش عظیم آثارش را تألیف کرد.
- ترجمه نامه تنسر توسط ابن مقفع به عربی مبتنی بر روایت بهرام پسرخورانشاه بوده که از هویت وی خبری در دست نیست.
تنسر:
یکی از مهمترین اسنادی که راجع به تشکیلات عهد ساسانی در دست است نامه تنسر به پادشاه طبرستان است نامه تسر حاوی مطالبتاریخی،سیاسی واخلاقی است وبه طورمکاتبه ای که مابین هیربد بزرگ تنسر وپادشاه طبرستان شده است ،هم آن پادشاه را که در اطاعت نمودن از اردشیر مردد واز اوضاع سلطنت بی اطلاع بوده به اطاعت فرا خوانده وهم مردم زمان را در مباحث مذکور تعلیم داده است.
اما درمورد شخص تنسر واینکه آیا شخصی حقیقی وتاریخی بوده است ابتدا باید کنکاشی درمنابع کرد.
بنابر روایات متعددپهلوی، عربی ،فارسی که در مورد اردشیر بابکان وچگونگی قدرت یابی او وسیطره ی او برسرزمین ایران نقل شده است یکی از مردانی که در همراهی با اعمال اردشیر وبه کرسی نشاندن منظور او سهم مهمی داشت ،زاهدی بود به نام تنسر که که از زادگان ملوک الطوایف بود.درمیان کتابهایی که بدست ما رسیده قدیمی ترین کتابی که ذکر نام تنسر در آن آمده است کتاب پهلوی دینکرد است که از تألیفات قرن سوم ه.ق است دینکرد اورا به عنوان"هیربدان هیربد" یعنی رئیس نگهبانان آتشکده و به اسم ت-ن-س-ر،ت و س ر
می خواند به ترتیب تاریخی پس از دینکرد درکتاب مروج الذهب مسعودی که درسال332 ه.ق تألیف شده است به نام او برمی خوریم .همین مولف در کتاب دیگر خود التنبیه الا شراف که در سال 345 ه.ق تألیف کرده است نیز نام او را می برد ومی گوید بعضی او را دوسر می خوانند.
مولف دیگری که بعد از مسعودی نام تنسر را ذکر می کندابوعلی مسکویه صاحب کتاب تجارب الامم است که در سال 421 ه.ق در گذشته است.معاصر ابوعلی مسکویه یعنی ابوریحان بیرونی در کتاب تحقیق ماللهند من مقوله که در سال 422 ه.ق تألیف کرده است نیز نامه ای را که تنسر به پدشوارگرشاه نوشته بود عباراتی را به مناسبتی درج کرده ونام اورا در آنجا توسر هربد هرابده گفته است .
درکتاب فارسنامه ابن بلخی نیز که متعلق به دهه ی اول قرن ششم هجری قمری است از وی به نام تسار یاد کرده است.از همه جا مفصلتر ذکر نام تنسر در تاریخ طبرستان ابن اسفندیار آمده است که متعلق به اوایل قرن هفتم ه.ق است .در زبده التواریخ ابوالقاسم عبدالله بن علی بن محمد کاشانی نیز نام تنسر ذکر شده است.
البته باید توجه داشت که برخی از مورخان مشهور هم که تواریخ آنها ازمنابع مهم عصرساسانی است در ضمن ذکر حوادث عصر اردشیر یکم ذکری از نام تنسر نکرده اند؛طبری در تاریخ خود فقط از فرستادن نامه هایی از سوی اردشیر به ملوک الطوایف اطراف سخن رانده است ومورخان دیگر از جمله یعقوبی ،دینوری وابن اثیر نیز هیچ نامی از تنسر به میان نیاورده اند.اما به هرحال تحقیقات جدید وجود تنسر وشخصیت تاریخی وحقیقی اورا به اثبات رسانده اند. ازجمله کریستین سن در این مورد می گوید:
تنسر شخصی تاریخی بود،اوست که آئین زردشت را درزمان اردشیر اول تجدید کرد به هر حال وی در منابع اینگونه معرفی شده است که زاهدی بود از فرزندان ملوک الطوایف که شاهی را از پدرش به ارث برده بود اما آن را رها کردوگوشه نشینی اختیار کرد وبه هنگام ظهور اردشیر مردم را به وی دعوت می کرد وداعیانی به اطراف فرستاد تا مردم رابه اطاعت و یاری وی فراخوانند از این رو معتمد اردشیر شد وبه عنوان مشاور وناصح در امور مختلف وارد دربار او شد .وی عنوان هیربدان هیربد راکه عنوانی برای رئیس آتشکده ها بود را دارا شد وهمانطور که ذکر شد به اعتقاد کریستن سن او بود که آئین زردشت را درزمان اردشیر تجدید کرد.
در مورد وجه تسمیه نام تنسر اینگونه ذکر شده که ((وزیر اردشیر را تنسر برای این گفتند که به جمله اعضای او موی چنان رسته بود که یعنی همه تن اوهمچون سر است.))
بطور کلی این مختصری بود راجع به شخص تنسر که در منابع ذکر شده است ومتأسفانه دامنه اطلاعات در مورد این شخصیت فراتر از این نیست.
مسئله ی مهم دیگری که درخصوص تنسر مطرح است خلط شخصیت وی درمنابع مختلف با شخصیت های دیگر است.حتی گاه یکی دانسته شده اند ،ازجمله شخصیتهایی همچون کرتیر و ابرسام .ازاین رو جادارد درابتدا به این سوال پاسخ داده شود که:
آیاتنسر با کرتیر یکی بوده یا اینکه شخصیتی جدا از اوست؟
درمورد فرضیه یکی بودن تنسر و کرتیر اصل قضیه از این قرار است که تنسر با همه شکوه واهمیتش در مدارک ادبی و دینی نام وی در هیچ کتیبه ای ذکر نشده است واز کرتیر بنیان گذار دین زردستی عهد اول ساسانی که زمان اردشیر اول تا کرتیر رادرک کرده ودر قتل مانی دست داشته در هیچ یک از کتب ادبی و دینی ساسانی بجز مدارک مانوی نامی برده نشده و همین امر پاره ای را برآن داشته تا آن دورا یک تن انگارندوگمان کنند که کرتیر لقب تنسر بوده است.فریمان از جمله معتقدان به این فرضیه است.اما باید در نظر داشت گذشته از اختلاف اساسی در نام آن دو، نوع کارهایشان هم باهم فرق می کند.تنسر به خاطر کوشش در نگهداشت متون مقدس در ادبیات مذهبی و تاریخی مشهور است در حالیکه کرتیر در کتیبه های خود به انجام چنین کارهایی یا داشتن چنین نیتی اصلاً اشاره نمی کند .ازاینها گذشته ظاهراً تنسر در روزگار اردشیر در اوج قدرت خود بوده است ولی چنان می نماید که کرتیر در آن هنگام جوان بوده است.احمد تفضلی هم به همین نتیجه رسیده است ومعتقد است که کرتیر و تنسر هردو نام خاص اند نه عنوان و لقب.
به علاوه اینکه از روایتهای کتابهای پهلوی چنین استنباط می شود که فعالیتهای تنسر با اقدامات کرتیر تفاوت داشته است . درکتابهای پهلوی هنگامی که نام تنسر ذکر می شود که سخن از تدوین دینی زردشتیان است از این رو نام وی درکتابهای زردشتیان بجای مانده است .از سوی دیگر سعی کرتیر به استقرار حکومت دینی و تشکیلات دینی وتلفیق دین و دولت معطوف بوده است بنا براین شاید بتوان گفت نقش اجرایی چندانی در سیاست دینی اوایل دوران ساسانی نداشته است.تنسر بیشتر فرضیه پرداز و مدون آثار مذهبی بوده است تا سیاستمدار دینی در حالیکه کرتیر بر عکس مجری سختگیر سیاستهای دینی بوده است و توجه وعلاقه بیش از حد او به سیاست نام او را از نوشته های دینی زدوده است.
و اما اصالت نامه:
نویسندگان متقدم در اینکه نویسنده نامه تنسر بوده است و وی در روزگار اردشیر می زیسته شکی نداشتند هر چند نلدکه این اثر را نامه ای خطابه وار و متعلق به اواخر دوره ی ساسانی می دانسته اما دارمستتر نخستین ناشر این نامه معتقد به اصیل بودن قسمت اعظم نامه بود.
مارکوارت با توجه به اینکه در نامه تنسر پادشاه کرمان در زمان اردشیر را قابوس نوشته اند در حالیکه نام او بلاش بوده و با در نظر داشتن اینکه برادر خسرو انوشیروان هم قابوس نام داشت بدین نتیجه رسید که نامه تنسر در زمان انوشیروان اصلاً یا مجدداً نوشته شده است.
کریستین سن نیز به چنین نتیجه ای رسیده است به نظر وی همه ی قرائن تاریخی از جمله آوردن نام ترکان و سرزمینشان درنامه، شیوه ی تعیین ولیعهد ، اشاره به وجود چهار مرزبان که پادشاهی را به میراث می بردند واینکه پادشاهان ایران از جانشینان اسکندر خراج می ستانیدند وتا عهد کسری انوشیروان بر این قرار بود و ما را وادار می کرد که بپذیریم نامه تنسر یک سند متعلق به دوره ی انوشیروان می باشد که برای باستانی جلوه دادن دستورهای آن به تنسر وزیر اردشیر نسبتش داده اند. کریستین سن بر آن بود که قرائن دیگر مثل شباهت افکاری که در نامه آمده است با اندرزنامه های سده ششم وبویژه تشابه مدخل آن با گفتار برزویه که در کلیله و دمنه محفوظ مانده است و پافشاری در استوار داشتن ونگهداری سنن وحقوق بزرگان و اختلاف طبقاتی و اشاره به آزار و شکنجه همه برای عهد خسرو یکم بیشتر وبهتر مناسبت دارد تا برای روزگار اردشیر اول.کریستین سن از مجموع این دلایل نتیجه گرفت که نامه تنسر میان سالهای 577تا570 م
نوشته شد.
محقق ایتالیایی م. گویگناسچی در اثری پیرامون کشف آثار تازه تازه ادبیات پهلوی ارتباط نزدیکی را بین نامه تنسر و وصیت نامه اردشیر که آن را نیز از مولفی ناشناس است پیدا کرده وتاریخ وصیت نامه اردشیر را آغاز فرمانروایی یزدگرد سوم می داند .در نتیجه او چنین استنباط می کند که نامه تنسر پس از سال 632 م نگارش شده است.در هردو اثر ویژگیهای همانند وحتی قرینه های واژه ای نیز دیده می شود وهر دو آنه اندرزنامه هستند ممکن بود در شرایطی معین هم این و هم آن اثر را متعلق به دوره یزدگرد سوم دانست . ااتنها اشاره به همانندی نتیجه گیری را تأیید نمی کند. زیرا اغلب موارد تغییر بیشتر است تا شباهت، تغییر بیشتر در ساخت دو اثر سخن آنها ، سمت گیری روایات وسپس در شخصیتها و پدیده های معروف تاریخی به چشم می خورد .
پرفسور مری بویس در پاسخ به این ابهامات استدلال می کند که دلیل هایی که در مورد استناد این سند به دوره ی انوشیروان آورده ان متکی به سخنان و عباراتی است که بستگی چندانی به اصل سند نداردومی توان آنها را الحاقی دانست .پاره ای از این جملات مطمئناً همانطور که کریستن سن یاد آور شده است در زمان خسرو انوشیروان نوشته شده است لیکن خصوصیاتی که متن اصلی و کاملاً کهنه ذکر می کند و می نمایاند در واقع بیشتر مبین روزگار اردشیر بابکان است تا دوره های بعدی.
طبری می گوید که اردشیر نامه هایی به ملوک الطوایف نوشته آنها را به فرمانبرداری از خود فرا خواند و از ادعاهای خود دفاع کرده.هیچ دلیلی نداریم که با اتکا به این مطلب گواهی و ادعای تنسر را که سخن از تعلق به دوره اردشیر می داند بپذیریم بویژه که از یک سو اردشیر سرداری نو آور بود و برای استوار کردن قدرت مرکزی وایجاد دولت و دین یگانه ای می کوشید و رقبای محلی سرسختی داشت واز طرفی دیگر افکاری که در نامه تنسر می یابیم از صبغه ی ضد اردشیری خالی نیست واز زبان گشنسب بر او تهمتهایی زده شده که تنها وتنها از یک سند اصیل می توان انتظار حفظ کردن مفاد آن را داشت.ومفاد آنها هم تنها در مورد اردشیر بابکان صادق است ونه درباره خسرو یکم ویا دیگران ونه از سند جعلی .مثلاً یکی اینکه اردشیر متهم شده است که آتش آتشکده های پیشین را برگرفت و بکشت و نیست کرد وچنان دلیری هرگز در دین کسی نکرد وحقیقت تاریخی هم بر این گواهی می دهدکه اردشیر بسیاری از دارایی های شاهان محلی وبی گمان آتشهای خانوادگی آنان را هم از ایشان بستاند و طبیعی بود که گشنسب هم از اینکه چنین اتفاقی هم برای ملوک الطوایف او بیفتد بیم داشت. این مسئله فقط وفقط مربوط به دوره اردشیر بابکان می توانسته است که باشد.و پاسخ تنسر که: بعد از دارا هر یک از طوائف برای خود آتشگاه ساخته وآن همه بدعت بودی که بی فرمان شاهان قدیم نهادند شهنشاه باطل گردانید ونانها بازگرفت وبا مواضع اول نقل فرمود همه گواه بر این عقیده است .
در جای دیگر تنسر می گوید که ((به سعی و اهتمام 14 ساله اردشیر مملکت از پاشیدگی نجات یافت ،شهرها بناشد،بیابانها آبیاری گشت وراهها ساخته آمد )) هر که در کارهای شگرف او بنگرد که پس از 400 سال -زمان تقریبی میان سقوط هخامنشیان تا آغاز شاهنشاهی اردشیر- خرابی و فساد درجهان چون اونبوده است.